شمارش روزهای شیرین قدکشیدنت شمارش روزهای شیرین قدکشیدنت ، تا این لحظه: 12 سال و 8 روز سن داره

نقطه کوچولو

فقط یک روز مونده تا...

سلام عزیزم فقط یک روز دیگه تا پایان انتظار ماه چهارم مونده فردا چی میشه فقط خدا می مونه اما دیگه پوست کلفت شدم دیگه بیخودی دل خودمو خوش نمیکنم می دونم که همچنان دوست داری مامانو اذیت کنی باشه عزیزم عیبی نداره ولی یه روزم نوبت من میشه که حسابی حالتو بگیرم عزیزم جدی نگیر این روزا خیلی داغونم خیلی استرس دارم دیروز خونه پدری بابا بودیم . دیگه کاربه جایی رسیده که بابابزرگتم نگران نیومدنت شده و سراغت رو میگرفت مثل همیشه مجبور به دروغ گفتن شدیم (دروغگو نبودیم که به خاطر شما فسقلی دروغگوم شدیم) دلیل نیومدنت رو اتداختیم رو تورم و گرونی وااااااای مادری کاش بودی میدیدی چقد سخته ازت بپرسن حامله نیستی و بگی چون خرج بچه زیاده فعلا نم...
5 دی 1392

چرا فندق ؟؟

امروز صبح بابایی گفت : اسم وبلاگ رو عوض کردی ؟ گفتم : اره گذاشتم فندق کوچولو گفت : حالا چرا فندق ؟ گفتم : آخه مث فندق کوچولو وسیاهه ...
3 دی 1392

اربعین

امروز اربعین امام حسینه مادری مامان تو خونه تنهاست بابا امروز شیفت کاریشه نمی دونم چرا وقتی این متن رو خوندم یهو دلم لرزید ، بغض گلوم رو گرفت ایشالله سال دیگه ماهم اربعین کربلا باشیم. ...
2 دی 1392

شب یلدا

عزیزم امشب شب یلدا بود واااااااااااااای چه شب به یاد ماندنی بود . اول تو خونه خودمون سفره شب یلدا چیدیم البته ساده بود و مختصر اما یر از عشق بود عکسشو گذاشتم که ببینی . انار ها رو من وبابایی با هم دون گرفتیم هرچند گول خوردیم انار گرون خریدیم اما سفید بود بعدش رفتیم خونه بابا بزرگ اونجام کلی خوش گذشت خاله ها بودن با دایی ها همه دور هم بودیم کلی خندیدیم و خوش گذروندیم فقط جای تو خالی بود عزیز مادری . آخر شب وقت اومدن تو ماشین که بودیم از خدا خواستم که همیشه همه ی اعضای خانواده ایتطور دور هم باشند و دلخوش ، ایشالله بابام دعا کرد که سال دیگه توم کنارمون باشی ایشالله    ...
30 آذر 1392

نذری

عزیزم امروز من و بابایی رفتیم بین مسافرهایی که میرفتن کربلا شیر و کیک صلواتی پخش کردیم  حس خیلی قشنگی بود کاش میتونستیم بیشتر نذری بدیم ایشالله سال دیگه بیشتر کمک می کنیم . بابا میگفت ایشالله سال دیگه بچه دار شدیم یه نذری بزرگتر می دیم من امسال خیلی دلم میخواست با مردم پیاده برم کربلا اما بابایی نذاشت میگه امنیت نداره راستم میگه امسال هم کلی بمب بین زوار امام حسین (ع) منفجر شد خدا خودش حافظ ونگهدار همه ی زایران امام حسین (ع) باشه . ایشالله من وتو وبابایی سال دیگه با هم میریم. ...
27 آذر 1392

سفره حضرت رقیه (س)

عزیزم این چیزا رو که تو عکس می بینی خاله به نیت تو از سر سفره حضرت رقیه برداشته و داده مامانی منم برات برداشتم گلم الهی مامان فدات شه کی میای تا مامان این بند سبز رو به مچ دستای سفید وتپلت ببندم ای خدا از همین الان دلم ضعف میره واسه اون روز ، گیر کوچیک رو بزنم به موهات ای جانم ان شاالله که تو همین روزا مامان رو به آروزش میرسونی و میای پیش مامان وبابا دوست دارم زیاد زیاد ...
26 آذر 1392

ماجرای دسمال سر ؟؟؟!!!

نفسی میدونی قصه ی این دسمال سر چیه ؟ با بابایی رفته بودیم امامزاده واسه زیارت ، بعد زیارت و خوندن نماز داشتم میومدم بیرون که دیدم بالای یکی از طاقچه ها یه چیزی هست رفتم نزدیک دیدم این دسمال سر اونجا جا مونده ، به اطراف نگاه کردم که اگه بچه ای اونجا هست بپرسم شاید مال اون باشه اما هیچکی نبود امامزاده خلوت بود . خواستم بذارم سرجاش اما یهو بوی بچه از دسمال به مشامم خورد چه بویی نازی چه حس قشنگی نمیدونم چرا اما یه حسی بهم میگفت براش دار مال توه منم آوردم گذاشتم تو وسایلت تا وقتی اومدی به سر کوچولوت ببندم عشقم. بوس بوس ...
24 آذر 1392